[-]
آخرین ارسالی ها
عایق رطوبتی دیوار باران گیر
شروع کننده:vistacolor آخرین پست توسط:vistacolor پاسخ ها:0 خانه و خانواده نمایش ها:17 زمان:دیروز
داستان کوتاه
شروع کننده:sahar2 آخرین پست توسط:vistacolor پاسخ ها:0 خانه و خانواده نمایش ها:12 زمان:دیروز
داستان کوتاه
شروع کننده:sahar2 آخرین پست توسط:vistacolor پاسخ ها:0 خانه و خانواده نمایش ها:9 زمان:دیروز
قیمت طراحی سایت چگونه محاسبه می شود
شروع کننده:limoo آخرین پست توسط:zhr1987 پاسخ ها:2 طراحی و برنامه نویسی نمایش ها:302 زمان:۲۲-۸-۱۳۹۸
طراحی سایت بهینه برای معلولان
شروع کننده:zhr1987 آخرین پست توسط:zhr1987 پاسخ ها:0 طراحی و برنامه نویسی نمایش ها:28 زمان:۲۲-۸-۱۳۹۸
آموزش نصب کاغذ دیواری
شروع کننده:prisatheri آخرین پست توسط:prisatheri پاسخ ها:0 علمی نمایش ها:27 زمان:۲۲-۸-۱۳۹۸
همه چیز درباره ساندویچ پانل های اکس پی اس
شروع کننده:sandewichpanel آخرین پست توسط:sandewichpanel پاسخ ها:0 مطالب دیدنی و گفتگوي آزاد نمایش ها:21 زمان:۲۱-۸-۱۳۹۸
تغییرات طراحی سایت در سال 2019
شروع کننده:faaramin آخرین پست توسط:zhr1987 پاسخ ها:1 طراحی و برنامه نویسی نمایش ها:209 زمان:۲۲-۸-۱۳۹۸
کامیون های فاو
شروع کننده:sandewichpanel آخرین پست توسط:sandewichpanel پاسخ ها:0 بخش خودرو نمایش ها:37 زمان:۲۰-۸-۱۳۹۸
همه چیز درباره هدایای تبلیغاتی
شروع کننده:saharhg آخرین پست توسط:sandewichpanel پاسخ ها:0 مطالب دیدنی و گفتگوي آزاد نمایش ها:40 زمان:۲۱-۸-۱۳۹۸
جهت حرکت: - سرعت: - (توقف | حرکت) - بارگذاری مجدد


ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان کوتاه
۱۶-۸-۱۳۹۸, ۱۰:۵۹ عصر
ارسال: #1
داستان کوتاه
 بهای یک لیوان شیر
روزگاری پسرکی فقیر برای گذران زندگی و تأمین مخارج تحصیلش دست‌فروشی می‌کرد؛ از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می‌کرد. تصمیم گرفت از خانه‌ای مقداری غذا تقاضا کند. به طور اتفاقی در خانه‌ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر به آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟»
دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.»
پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می‌کنم.»
سال‌ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی‌اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه‌اش را جلب کرد. چند کلمه‌ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند: «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است!»
کازینو
سایت شرط بندی با درگاه مستقیم
پیش بینی فوتبال 
بازی انفجار
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان

بازگشت به بالابازگشت به محتوا

http://www.baleparvaz.com/baleparvaz.gif